My Life

متن مرتبط با «هیچ کسان 4» در سایت My Life نوشته شده است

هیچکس...!

  • نیلوبلاگ

    هفت هشت سالم بود سر میز نهار مادر به برادر گفت همه میمیرند ...ما هم میمیریم ! من که خب چیزی نمیفهمیدم یک آن دلم رفت .. اشکم درآمد .. مادر بلند شد رفت سر اجاق من هم هراسان به دنبالش ! بغلش کردم گفتم مادر نمیر تو رو خدا .. حالا گریه نکن کی گریه بکن ! برای اینکه مادرم دور از جانش نمیرد خودم را داشتم...

    ادامه مطلب
  • هیچ کس...!

  • نیلوبلاگ

    وقتي مي گم هيچكس، يعني دقيقا هيچكس. روزاي زيادي بايد بگذره تا آدم قانع بشه فقط خودش هست و خودش. تا باورش بشه از بقيه، جز يه اسم و چندتا خاطره ي كوچيك چيزي براش نمي مونه. بيست سال چهل سال هفتاد سال زندگي، فقط براي تلمبار كردن اسم روي اسمه. براي جايگزين كردن خاطره جاي خاطره. اما حاصل جمع همشون صفره. يه روز مي شيني عمرت رو ورق مي زني، سير تا پيازت رو واسه خودت تعريف مي كني... اينجاس كه مي فهمي، چقدر براي هيچكس نگران شدي چقدر براي هيچكس غصه خوردي چقدر براي هيچكس دلتنگ شدي چقدر براي هيچكس دعا كردي چقدر براي هيچكس بووووووودي.... به خودت مياي، به اطرافت نگاه...

    ادامه مطلب
  • برچسب‌های مرتبط

    هیچ کسان 3 | هیچ کسان | هیچ کسان 4 | هیچ کسان 2 | رمان هیچ کسان 2 |